یسنا جون و هفته ای که گذشت
سلام جیگمل مامان
خیلی وقته که نیومدم و واست ننوشتم .باید ببخشی نفسمممم آخه نمیدونم چرا و چی شده که این روزا تنبل شدم و حس نوشتن ندارم![]()
امروز تا جایی بتونم واست اتفاقات این چند وقت را مینویسم قربونت برم![]()
هفته گذشته نه حال تو خوب بود و نه حال من.اما خداروشکر هردوتامون خوب شدیم
در ضمن از شنبه هفته قبل هر روز عصر خونه همسایه باباجونی دعا بود و من و تو هم با مامان جونی و باباجونی میرفتیم
و امروز روز آخر هستش و تو از فردا کلی غصه میخوری که دیگه نمیریم
آخه کلی دوست تو این دو هفته پیدا کردی و هر روز اونجا باهاشون بازی میکنی و کلی بهت خوش میگذره.
بقیه در ادامه مطلب......
جمعه گذشته هم طبق معمول اکثر جمعه ها و تعطیلی ها رفتیم جوپار باغ باباجان من .البته فقط ما بودیم و
باباجان و مادر جون و خاله میترا اینا.اما بازم خیلی خوش گذشت و تو حسین کلی بازی کردین.
البته به جز وقتایی که باهم جرقه میزدین و دعواتون میشد و ما باید زود جداتون میکردیم
که بعد دو سه مرتبه شکستت به حسین و هیچی نگفتنت و ما کلی گفتیم که تو چقدر گذشت داری و راحت
میگذری ازش که آخت کرده بالاخره ضربه خودتو بهش زدی و وقتی با خاله میترا و حسین توی باغ بودیم و
میگشتیم آروم رفتی کنارش و چون قدت فقط تا شکم تپلش میرسید یه گاز از شکمش گرفتی و فرار کردی
و داد اون بیچاره را در آوردی
البته خداییش آروم گازش گرفتی
چون اصلا جای دندونات روی پوستش نمونده بود.اما باز نشون دادی که محاله بگذری و حتما تلافی میکنی
اونروز چشم تو وحسین را بسته های کشک توی یخچال گرفته بود و تا خالیشون نکردین دست برنداشتین![]()
این هفته هم روز یکشنبه دعوت شدیم واسه تولد حوریه خونه خاله ژیلا اینا و اونشب هم کلی بهت خوش گذشت و خندیدی و کلی هم نای نای کردی
واسه حوریه و فاطمه هم دو تا بازی فکری خیلی باحال هدیه بردی![]()
البته عصر اونروز با باباجونی اینا رفتیم و هدیه خردیم و باباجونی و مامان جونی واسه تو هم یه بازی فکری قشنگ که کمک به شناسایی رنگ ها و شناخت کوچیک و بزرگی میکنه خریدن
دستشون درد نکنه.![]()
روز دوشنبه هم باز با باباجونی اینا رفتیم جوپار و رفتیم خونه آقابابا و تا عصر هم اونجا بودیم و تو کلی آتیش سوزوندی و بازی کردی
عصر بابایی با عمو رضا رفتن با دوستاشون بگردن و ما با باباجونی اینا برگشتیم.غروب رفتیم خونه باباجان من و
عید را بهشون تبریک گفتیم و شب هم بابایی اومد دنبالمون و رفتیم خونه اون یکی باباجونی هم عید دیدنی و هم دعوت پیتزا بودیمممممم
روز سه شنبه هم عصرش رفتیم دعا و شب اومدیم خونه و حدودای ساعت 9 خاله فریبا زنگید و دعتمون کرد
باهاشون بریم پارک و برگردیم . با هم رفتیم پارک مادر و ساندویچایی که عمو ایمان زحمت کشیده بودن و
واسمون گرفته بودن را خوردیم.اولش تو خوشگل خاونم چشت افتاده بود به وسایل بازی و حاضر نبودی
بشینی و شامتو بخوری و فقط ایستاده بودی و میگفتی بریم سرسره.اما بعد اینکه یه کوچولو از ساندویچ را
گاز زدی و دیدی خوشمزه است آروم آروم اومدی و نشستی و غذاتو کامل خوردی. بعدش هم خاله فریبا چون
نی نی تو دلش داره و انشاالله به همین زودیا دنیا میاد نشست روی نیمکت و ما شما رو بردیم سرسره بازی و تو تا جایی میتونستی از پله ها بالا و پایین رفتی و بازی کردی
راستی نی نی خاله فریبا اینا هم یه دخمل کوچولو هستش که امیدوارم به سلامتی دنیا بیاد 
عمو ایمان هم وقتی ما داشتیم با تو سرسره بازی میکردیم واسمون بلال گرفت که خیلی خوشمزه بود.دست عمو درد نکنه
آخر شب هم مثل همیشه با کلی دادو بیدادت از پارک آوردیمت بیرون و رفتیم خونه
نفسم این خلاصه ای از کارای تو بود تو هفته ای که گذشت.
الانم دیرم شده باید برم آماده شم که باباجونی اینا قراره بیان دنبالمون و بریم بیرون.
انشاالله عکسهای مراسم کشک خوردن و باغ رفتن و پارک رفتنت را بعد واست میزارم جیگملم
دوست دارمممممممممم یه عالمه یسنا جونمممممممممممممم



یسنا جون و هفته ای که گذشت
